هر شیشه جان خزینهٔ اسرار عشق نیست
ناموس شیشهای ست که در بار عشق نیست
۱بزمی ست بی چراغ و کدویی ست بی شراب
در هر سری که دولت بیدار عشق نیست
۲ابر است پرورنده و برق است خانه سوز
تدبیر کار عقل بود کار عشق نیست
۳خاک افکند چو لقمهٔ تلخ از دهن برون
آن سینه را که مخزن اسرار عشق نیست
۴دولت اگرچه در قدم سایهٔ هما ست
ثابتقدم چو سایهٔ دیوار عشق نیست
۵نتوان درود کشت فلک را به ماه نو
صیقل حریف سبزهٔ زنگار عشق نیست
۶هرچند میرسد به فلک آه و نالهاش
عیسی به تندرستی بیمار عشق نیست
۷هر شیوهاش ز شیوهٔ دیگر بهذوقتر
یک خار در سراسر گلزار عشق نیست
۸نشنیدهاست زمزمهٔ بال جبرئیل
در گوش هرکه حلقهٔ گفتار عشق نیست
۹ریگ روان وادی سرگشتگی شود
هر نقطهای که در خم پرگار عشق نیست
۱۰هرچند دلفریب بود کوچهباغ زلف
اما به خوش قماشی بازار عشق نیست
۱۱ابری است در طلسم سراب اوفتادهاست
هر دیدهای که واله رخسار عشق نیست
۱۲گوهر میان گرد یتیمی به سر برد
غیر از دل خراب سزاوار عشق نیست
۱۳هر چند آسمان و زمین را گرفتهاست
یک آفریده محرم اسرار عشق نیست
۱۴صائب اگرچه حسن فروشندهای است سخت
اما حریف ناز خریدار عشق نیست
۱۵