از پیچ و تاب جسم، روان را ملال نیست
در ساز، نغمه را خبر از گوشمال نیست
۱آزادگان ز خست افلاک فارغند
سرو بهشت را غمی از خشکسال نیست
۲روشندلان ز مرگ محابا نمی کنند
خورشید را ملاحظه ای از زوال نیست
۳اظهار فقر کار فرومایگان بود
آنجا که فقر هست زبان سؤال نیست
۴از پاشکستگان چراغ است تیرگی
در هر سری که عقل بود بی ملال نیست
۵در کیش ما که لاف تمامی بود ز نقص
اظهار نقص هر که کند بی کمال نیست
۶اهل کمال را لب اظهار خامش است
منت پذیر ماه تمام از هلال نیست
۷صائب هزار پله ز خاکم فتاده تر
در وادیی که نقش قدم پایمال نیست
۸