از چشم ما سرشک فشاندن کمال نیست
این خانه را به آب رساندن کمال نیست
۱ظلم است تیغ بر سپر افکندگان زدن
ناخن به داغ لاله رساندن کمال نیست
۲با ما ستاره سوختگان دشمنی بس است
نشتر به خون مرده خلاندن کمال نیست
۳دست تعدی از سر پیران کشیده دار
پشت کمان به خاک رساندن کمال نیست
۴از خاکمال، سایه محابا نمی کند
افتاده را به خاک کشاندن کمال نیست
۵دنیا و آخرت چه بود با وجود حق؟
بر هیچ و پوچ دست فشاندن کمال نیست
۶در پنجه تصرف اگر هست جوهری
در مغز سنگ ریشه دواندن کمال نیست
۷داری اگر براق تجرد به زیر ران
بر پشته سپهر جهاندن کمال نیست
۸برد قمار عشق به مقدار سادگی است
بر کاینات نقش نشاندن کمال نیست
۹آن را که بر جنون نزد از بوی نوبهار
ناخن به چوب گل نپراندن کمال نیست
۱۰زان خرمنی که خوشه پروین در او گم است
بر مور دانه ای نفشاندن کمال نیست
۱۱صائب مگو به مردن بیدرد حرف عشق
آب خضر به خاک فشاندن کمال نیست
۱۲