حسن ترا که ناز به اهل نیاز نیست
این ناز دیگرست که پروای ناز نیست
۱از دیدن تو چون دل عشاق وا شود؟
در ابروی تو یک گره نیم باز نیست
۲از ما متاب روی که آیینه ترا
روشنگری به از نظر پاکباز نیست
۳از آه نارساست شب ما چنین رسا
افسانه گر دراز بود شب دراز نیست
۴یوسف ز چشم شوخ زلیخا چه می کشد
شکر خدا که دیده یعقوب باز نیست!
۵عشق تو یار جانی هفتاد ملت است
در هیچ پرده نیست که این نغمه ساز نیست
۶سیل از بساط خانه به دوشان چه می برد؟
ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست
۷با اهل درد کار بود داغ عشق را
بر هر گلی که عطر ندارد گداز نیست
۸صائب دل تو در پس دیوار غفلت است
ورنه کدام وقت در فیض باز نیست؟
۹