بازآ که بی تو مجلس ما را حضور نیست
در جبهه صراحی و پیمانه نور نیست
۱از زنده رود زنده دلی آب خورده ایم
در موج خیز غم دل ما بی سرور نیست
۲گرگان روزگار ز یکدیگرش درند
آن را که پوستین گریبان سمور نیست
۳پیراهنی کجاست، که بر اهل روزگار
روشن شود که دیده یعقوب کور نیست
۴از پرتو جمال تو خواهد گداختن
آخر خمیر آینه از سنگ طور نیست
۵هر جا نفیر خواب کند بخت ما بلند
آنجا مجال دم زدن نفخ صور نیست
۶سر گرم عشق را به کلاه نمد چه کار؟
خورشید اگر برهنه نگردد قصور نیست
۷از برق حادثات به باد فنا رود
هر خرمنی که گوشه چشمش به مور نیست
۸تا چند در میان فکنی باد و شانه را؟
دل را نمی دهیم به زلف تو، زور نیست!
۹دست سبو سلامت و پای خم شراب!
ما را چه شد که دست به زانوی حور نیست
۱۰کوته نظر تلاش کند قرب دوست را
نزدیک را خبر ز نگه های دور نیست
۱۱صائب چه آتشی است، که در بزم روزگار
بی شعله طبیعت او هیچ نور نیست
۱۲