ما را دماغ جنگ و سر کارزار نیست
ورنه دل دو نیم کم از ذوالفقار نیست
۱دیوانه ای که می رمد از سنگ کودکان
بیرون کنش ز شهر که کامل عیار نیست
۲از خواب درگذر که سپهر وجود را
انجم بغیر دیده شب زنده دار نیست
۳چون موجه سراب اسیر کشاکش است
پایی که در مقام رضا استوار نیست
۴پیداست چیست لنگر مشت غبار ما
در عالمی که کوه گران پایدار نیست
۵با زاهدان خشک مکن گفتگوی عشق
شمشیر چوب را جگر کارزار نیست
۶از دل برون نمی رود امید بخت سبز
هر چند تخم سوخته را نوبهار نیست
۷چون وا نمی کند گره از کار هیچ کس؟
دست فلک اگر ز شفق در نگار نیست
۸از هیزم است آتش سوزنده را حیات
منصور را ملاحظه از چوب دار نیست
۹چون ماهی ضعیف که افتد در آب تند
در اختیار خویش مرا اختیار نیست
۱۰از حال هم ز مرده دلی خلق غافلند
ورنه کدام سینه که لوح مزار نیست؟
۱۱خمیازه را به خنده غلط کرده اند خلق
ورنه گل شکفت درین خارزار نیست
۱۲(با حکمم ایزدی چه بود گیر و دار خلق؟
خاشاک را در آب روان اختیار نیست)
۱۳(در هیچ سینه نیست که نشکسته ناخنی
یک داغ سر به مهر درین لاله زار نیست)
۱۴ریحان زلف اگر چه ز دل زنگ می برد
صائب به دلنشینی خط غبار نیست
۱۵