تنها نه اشک راز مرا جسته جسته گفت
غماز رنگ هم به زبان شکسته گفت
۱از سنگ سخت تر سخنان در سر شراب
چشم و دهان یار به بادام و پسته گفت!
۲رازی که بود پرده نشین همچو اشک من
مژگان شوخ چشم به مردم نشسته گفت
۳شرمنده ام ز خط که سیه بختی مرا
بر روی نازکش به زبان شکسته گفت
۴صائب تمام شعر تو یکدست و تازه است
این قسم شعرها نتوان جسته جسته گفت
۵