دل رفته رفته رنگ لب لعل او گرفت
زین باده، رنگ کوه بدخشان سبو گرفت
۱گلرنگ گشت تیغ شهادت ز زخم ما
این آب از صفای گهر رنگ جو گرفت
۲بر روی آفتاب چو شبنم گشاد چشم
هر پاک گوهری که دل از رنگ و بو گرفت
۳ته جرعه اش به صبح قیامت شفق دهد
جامی که دیده از لب میگون او گرفت
۴گوهر حدیث پاکی دامان او شنید
از شرم، هر دو دست صدف را به رو گرفت
۵از شیر مادرست به من می حلالتر
زین لقمه غمی که مرا در گلو گرفت
۶دست فلک کجا به گریبان من رسد؟
از شش جهت چنین که مرا غم فرو گرفت
۷جز خون شدن، امید نجاتم نمانده است
از بس دل مرا به میان آرزو گرفت
۸دست دعای خلق بود پشتیبان عمر
زان خم به پای ماند که دست سبو گرفت
۹دست از جهان نشسته مکن آرزوی عشق
کاین نیست دامنی که توان بی وضو گرفت
۱۰صائب ز ناز دایه بی مهر فارغ است
طفلی که با مکیدن انگشت خو گرفت
۱۱