از حد گذشت وقت سحر آرمیدنت
پستان صبح خشک شد از نامکیدنت
۱دامان عمر دست و گریبان خاک شد
باقی است همچنان هوس بزم چیدنت
۲شد شیشه دل دو چشم تو از عینک و هنوز
مشتاق حسن سنگدلان است دیدنت
۳زینسان که پای عزم تو در خواب رفته است
بسیار مشکل است به منزل رسیدنت
۴اکنون که در دهان تو دندان بجا نماند
بی حاصل است داعیه لب گزیدنت
۵با این گرانیی که تو داری چو پای خم
مشکل بود ز کوی مغان پاکشیدنت
۶چندان هوای نفس عنان ترا گرفت
کز دست رفت قوت از خود رمیدنت
۷در خون کشید تیر قضا صد هزار صید
از سر نرفت مستی غافل چریدنت
۸صائب شکسته باش که آخر شکستگی
چون موج می شود پر و بال پریدنت
۹