زلف تو کشاکش به رگ جان من انداخت
رخسار تو اخگر به گریبان من انداخت
۱حسن تو که چون کشتی طوفان زده می گشت
لنگر به دل و دیده حیران من انداخت
۲سیماب کند سلسله گردن شیران
برقی که محبت به نیستان من انداخت
۳یک حلقه کند سلسله عمر ابد را
تابی که میانش به رنگ جان من انداخت
۴تا همت من دست به بازیچه برآورد
نه گوی فلک در خم چوگان من انداخت
۵فانوس فلک دست ندارد به خیالش
آن شمع که پرتو به شبستان من انداخت
۶صائب خم آن زلف گرهگیر به بازی
صد سلسله بر گردن ایمان من انداخت
۷