آیینه خورشید دل بی هوس ماست
بیداری آفاق چو صبح از نفس ماست
۱هر چند نفس آینه را تار نماید
روشنگر آیینه دلها نفس ماست
۲لیلی که گران است بر او ناله مجنون
از حلقه به گوشان نوای جرس ماست
۳چون شاخ پر از گل ز سر خویش گذشتن
با چهره خندان، ثمر پیشرس ماست
۴گرگی که کشیده است به خون شیردلان را
امروز به صد خواری سگ، در مرس ماست
۵تا هست بجا رشته ای از خرقه هستی
هر خار درین دامن صحرا عسس ماست
۶هر چند چو نی هستی ما قالب خشکی است
بیداری این مرده دلان از نفس ماست
۷دود از جگر طور به یک جلوه برآرد
این برق جهانسوز که در خار و خس ماست
۸امروز حریصی که به اقبال قناعت
در ناخن شکر شکند نی، مگس ماست
۹آن زنده دلانیم که دلهای گرانخواب
آسوده به امید صدای جرس ماست
۱۰هست از می گلرنگ بهار طرب ما
هر جا که بود زاهد خشکی قفس ماست
۱۱زنار رگ خامی ما چون رگ سنگ است
خورشید کباب ثمر دیررس ماست
۱۲از بی ادبی نعمت آن حسن خداداد
درمانده تدبیر دل بوالهوس ماست
۱۳صائب صله ای چشم نداریم ز خوبان
انصافی ازین سنگدلان ملتمس ماست
۱۴