تمکین خرام تو ز بسیاری دلهاست
این سیل، بلنگر ز گرانباری دلهاست
۱هر حلقه ای از زلف تو، چون حلقه ماتم
از نوحه و از گریه و از زاری دلهاست
۲بی جلوه انجم، دل شب پرده خواب است
فیض شب آن زلف ز بیداری دلهاست
۳از شورش جانهاست پریشانی آن زلف
بیماری چشمش ز پرستاری دلهاست
۴از جلوه او، کیست ز دل دست نشوید؟
خار و خس این سیل، عنانداری دلهاست
۵مشکل که کند گوش، امان نامه خط را
خال تو که مشغول جگرخواری دلهاست
۶تا دل نشود بیخبر، آسوده نگردد
مستی عرق صحت بیماری دلهاست
۷صائب دو جهان سوزد اگر روی نماید
آن نور که در پرده زنگاری دلهاست
۸