چشم تو عجب نیست اگر مست و خراب است
کز روی عرقناک تو در عالم آب است
۱در دل فکند شور جزا گریه تلخش
از آتش رخسار تو هر دل که کباب است
۲چشمی که چو مژگان نکند هر دو جهان را
در هر نگهی زیر و زبر، پرده خواب است
۳از عشق محال است که دلها نشود آب
هر گل که درین باغ بود خرج گلاب است
۴مژگان تو از کج قلمی دست ندارد
هر چند ز خط حسن تو در پای حساب است
۵بالاتر از ادراک بود مرتبه حسن
هر چهره که بتوان به نظر دید، نقاب است
۶از نرگس بیمار بود تازگی حسن
معموری آفاق ز دلهای خراب است
۷هر خاک نهادی که خموش است درین بزم
چون کوزه لب بسته پر از باده ناب است
۸مجنون چه کند مست نگردد که درین دشت
هر موج سرایی که بود موج شراب است
۹دارد خط پاکی به کف از ساده دلی ها
دیوانه ما را چه غم از روز حساب است؟
۱۰این عالم پر شور که آرام ندارد
از دامن صحرای تو یک موج سراب است
۱۱زنهار که خود را مکن از توشه گرانبار
بشتاب که زادره سیلاب، شتاب است
۱۲نشمرده نفس سر نزند از جگر صبح
هر روز به بیداردلان روز حساب است
۱۳صائب مطلب روی دل از کس، که درین عهد
رویی که نگردد ز کسی روی کتاب است
۱۴