جمعیت جسم از نفس پا به رکاب است
شیرازه مجموعه ما موج سراب است
۱جایی که بود عمر خضر نقش بر آبی
این هستی ده روزه ما در چه حساب است؟
۲این هستی پوچی که تو دلبسته آنی
موقوف به یک چشم زدن همچو حباب است
۳از قطره اشکش جگر سنگ شود داغ
هر دل که ازان حسن گلوسوز کباب است
۴سیری ز تماشا نبود اهل نظر را
دریای گهر پر ز تهی چشم حباب است
۵حسنش شده در بردن دل گرم عنانتر
هر چند که از حلقه خط پا به رکاب است
۶ناشستگی من بود از سر به هوایی
چون سرو، مرا پای به گل در لب آب است
۷امید من از نامه نوشتن نکشد دست
هر چند که مکتوب مرا جنگ جواب است
۸از مردم خاموش طلب سر حقیقت
کاین کوزه سربسته پر از باده ناب است
۹