در پاس نفس می گذرد عمر عزیزش
هر سوخته جانی که دلش همدم غیب است
۱هر کس کهخبر می دهد از راز حقیقت
زنهار مکن گوش که نامحرم غیب است
۲این زخم که از تیغ قضا بر جگر ماست
موقوف به روی دلی از مرهم غیب است
۳در چشم سیه خانه نشینان شهادت
دیدار بتان روزنه عالم غیب است
۴یک مو خبر از راز دهان تو ندارد
صائب که دلش آینه عالم غیب است
۵روشنگر آیینه دلها دم غیب است
میراب جگرسوختگان شبنم غیب است
۶شیرازه مجموعه دلهای پریشان
تاری ز سر زلف خم اندر خم غیب است
۷فیضی که دهد همچو مسیحا به نفس جان
در پرده عصمتکده مریم غیب است
۸