سرگرم تمنای تو فارغ ز گزندست
مجنون ترا دانه زنجیر سپندست
۱با خانه به دوشان چه کند خانه خرابی؟
ایمن بود از سیل زمینی که بلندست
۲آنجا که غزال تو کند سرکشی آغاز
یک حلقه ز پیچ و خم صیاد، کمندست
۳بی ریزش باران دل مستان نگشاید
از ابر خورد آب، دماغی که بلندست
۴از خنده کنان خون به دل عقده گشایان
در ظاهر اگر غنچه ما بیهده خندست
۵دل را نخراشد نفس مردم آزاد
نی را اثر ناله ز بسیاری بندست
۶از کامروایان دل بیدار مجویید
در خواب رود هر که بر این پشت سمندست
۷در کعبه و بتخانه اقامت نکند عشق
این سیل سبکسیر، سبکبار ز بندست
۸خاموش که در مشرب دریاکش عاشق
تلخی که گوارا نشود تلخی پندست
۹دستی که به دل عاشق بیتاب گذارد
در گردن معشوق ز انداز بلندست
۱۰با نامه پیچیده شود حشر، قیامت
از حیرت روی تو زبانی که به بندست
۱۱کوته نظران آنچه شمارند سعادت
چون دیده دل باز شود حسرت چندست
۱۲از خویش برون آی که پیراهن بادام
از پوست چو زد خیمه برون، پرده قندست
۱۳صائب به جز از معنی بیگانه ما نیست
امروز غزالی که سزاوار کمندست
۱۴