این هستی باطل چو شرر محض نمودست
یک چشم زدن ره ز عدم تا به وجودست
۱کیفیت طاعت مطلب از سر هشیار
مینای تهی بیخبر از ذوق سجودست
۲خامی است امید ثمر از نخل تمنا
بگذار که این هیزم تر مایه دودست
۳زخمی که نه ناسور بود رخنه مرگ است
داغی که ندارد نمکی چشم حسودست
۴از بید جز افتادگی و عجز مجویید
مجنون خدا را همه دم کار سجودست
۵افسردگی عشق ز افسردگی ماست
هنگامه مجمر خنک از خامی عودست
۶مردان خدا فارغ از اندیشه چرخند
رخسار زنان لایق این خال کبودست
۷صائب ثمر عشق من از آینه رویان
چون طوطی از آیینه همین گفت و شنودست
۸