ما صافدلان را چه غم از گرد و غبارست؟
زنگار بر آیینه ما جوش بهارست
۱یک ذره ز سرگشتگی آزار نداریم
بر کشتی ما حلقه گرداب حصارست
۲چشمی که فروغ از دل بیدار ندارد
شمعی است که شایسته بالین مزارست
۳چشم بد خورشید مرا بس که گزیده است
پیشانی صبحم به نظر سینه مارست
۴چون کام صدف قطره ربایی فن من نیست
چون موج، کمند طلبم بحر شکارست
۵بلبل شده مشغول به پرداز پر و بال
غافل که شکرخنده گل برق سوارست
۶در آب و عرق از چه نشسته است ز انجم؟
گر عشق نه بر توسن افلاک سوارست
۷بگسل ز جهان، ز اطلس افلاک گذر کن
سد ره سوزن، گره آخر تارست
۸در سینه پر ناوک صائب نفس گرم
برقی است که پنهان شده در بوته خارست
۹