روشنگر آیینه دلها دم صبح است
این روح نهان در نفس مریم صبح است
۱خورشید جهانتاب کز او لعل شود سنگ
از پرتو روشن گهری خاتم صبح است
۲آن را که دل از زنگ سیه چون دل شب نیست
هر دم که برآرد ز جگر چون دم صبح است
۳چون قامت خود راست نماید علم صبح
گیسوی شب شک فشان پرچم صبح است
۴عیسای سبکروح بود مهر جهانتاب
کز لطف در آغوش و بر مریم صبح است
۵دل را ز جهان آنچه کند سرد به یک دم
از آه سحرگه چو گذشتی دم صبح است
۶در دایره اهل نظر غیر دل شب
گر عالم دیگر بود آن عالم صبح است
۷چون دیده انجم مژه بر هم نگذارند
گر خلق بدانند چها در دم صبح است
۸تا تیره بود سینه نفس پرده شام است
دل پاک ز ظلمت چو شود همدم صبح است
۹چون شرح توان داد سبکدستی او را؟
تشریف زر مهر عطای دم صبح است
۱۰از رفتن روشن گهران کیست نسوزد؟
خورشید چنین داغ دل از ماتم صبح است
۱۱بر فوت سحرگاه بود اشک کواکب
کوتاهی گیسوی شب از ماتم صبح است
۱۲صائب به سخن زنگ ز دلهای سیه برد
روشنگر آیینه دلها دم صبح است
۱۳