در چشم غلط بین نبود وضع جهان راست
چون جوی بود کج، نرود آب روان راست
۱شد بیخبری خضر ره کوی خرابات
آمد به غلط تیر کج ما به نشان راست
۲در طینت پیران اثری نیست دوا را
از دست نوازش نشود پشت کمان راست
۳از سختی ره راهرو عشق ننالد
تا کعبه توان رفت به این سنگ نشان راست
۴بلبل دلی از رد به فریاد تهی کرد
ای وای ز دردی که نیاید به زبان راست
۵چون تیر ز روشن گهران گرد برآورد
تا با که شود این فلک سخت کمان راست
۶چون شمع اگر قطره اشکی نفشانی
مگذر ز سر خاک من ای سر روان راست
۷در سوختگان نشو و نماهاست شرر را
ای زهره جبین مگذر ازین لاله ستان راست
۸شایسته لنگر نبود حلقه گرداب
در زیر فلک صبح نفس کرد چسان راست؟
۹صائب شود آفاق معطر ز شمیمش
چون غنچه کسی را که بود دل به زبان راست
۱۰