زان خانه برانداز که از خانه زین خاست
چندان ز جهان گرد برآمد که زمین خاست
۱موجی است که تاج از سر فغفور رباید
چینی که ز ابروی تو ای تلخ جبین خاست
۲در خانه زین زلزله افکند ز شوخی
آن فتنه ایام چو از روی زمین خاست
۳زان لنگر تمکین که به آهوی تو دادند
صیاد تو مشکل که تواند ز کمین خاست
۴در بادیه عشق، سمومی است جگرسوز
هر ناله گرمی که ازین خاک نشین خاست
۵گل کرد غبار خط ازان خال بناگوش
خوش فتنه ای از دامن این گوشه نشین خاست
۶هر چند که یک نقش فزون نیست نگین را
صد نقش مخالف لب او را ز نگین خاست
۷برخیز به تدریج، که از عالم اسباب
یکره نتوان در نفس بازپسین خاست
۸صائب به همین تازه غزل کز قلمت ریخت
زنگ الم از سینه عشاق حزین خاست
۹