جمعیت خاطر ز پریشانی عقل است
معموری این ملک ز ویرانی عقل است
۱آسودگی ظاهر و جمعیت باطن
در زیر سر بی سر و سامانی عقل است
۲سرگشتگی دایم و گمراهی جاوید
در پیروی قامت چوگانی عقل است
۳بی دود بود آتش نیلوفری عشق
عالم سیه از مجمره گردانی عقل است
۴در کام نهنگ و دهن شیر توان بود
رحم است بر آن روح که زندانی عقل است
۵سرپنجه دریا نتوان تافت به خاشاک
با عشق زدن پنجه ز نادانی عقل است
۶عشقی که محابا کند از سنگ ملامت
در پله ارباب جنون، ثانی عقل است
۷در انجمن عشق که گفتار خموشی است
خاموش نشستن ز سخندانی عقل است
۸بحری است جهان، عشق در او کشتی نوح است
موج خطرش سلسله جنبانی عقل است
۹سالک چه خیال است که از خویش برآید
تا در ته دیوار گرانجانی عقل است
۱۰در زیر فلک دولت بیداری اگر هست
خوابی است که در پرده حیرانی عقل است
۱۱در پرده ناموس خزیدن ز ملامت
از سادگی هوش و ز عریانی عقل است
۱۲در انجمن عشق بود صورت دیوار
هر چند جهان محو زبان دانی عقل است
۱۳جان از نظر عشق بود زنده جاوید
تن بر سر پا گر ز نگهبانی عقل است
۱۴این آن غزل سید کاشی است که فرمود
بگذر ز جنونی که بیابانی عقل است
۱۵