خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است
چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است
۱از خنجر سیراب نترسد جگر ما
هر چند که می صاف بود مفت سفال است
۲هر دانه که از آبله دست نشد سبز
زنهار مکن میل که آن تخم وبال است
۳در سلسله آبله دست توان یافت
امروز درین دایره آبی که حلال است
۴موقوف به آسایش چرخ است قرارم
هر کار که موقوف محال است، محال است
۵از بس که گرفتار گرفتاری خویشم
هر حلقه دامم به نظر چشم غزال است
۶بر بستر گل وقت خزان تکیه نماید
آن را که ز طاوس، نظر بر پر و بال است
۷صائب سخن غنچه نشکفته همین است
جمعیت دل در گره سخت ملال است
۸