نقش به مراد دل ما خنده زخم است
نامی است عقیقی که پذیرنده زخم است
۱از لاغری خویش خجالت کشم از تیغ
خوش وقت شکاری که برازنده زخم است
۲هر چند که از آب بود زخم گریزان
آب تیغ تو فریبنده زخم است
۳ما شکوه ازان خنجر سیراب نداریم
خمیازه بیتابی ما خنده زخم است
۴چون غنچه دهن بسته ام از شکوه خونین
هر چند دل تنگ من آکنده زخم است
۵چون بار صنوبر دل آزاده ما را
حاصل ز گلستان جهان خنده زخم است
۶بر روی عقیقی که ز نام است گریزان
گر نقش مرادست، نگارنده زخم است
۷چون پسته به هر کس دل پر خون ننماییم
ما را به ته پوست نهان خنده زخم است
۸با خاک برابر چو هدف هر که نگردد
از ناوک دلدوز رباینده زخم است
۹در باغ جهان پسته خونین دل ما را
گر هست گشادی ز شکرخنده زخم است
۱۰چون لاله درین باغ دل خونشده من
شایسته داغ است و برازنده زخم است
۱۱از حوصله ما جگر خصم کباب است
خون در دل شمشیر ز ترخنده زخم است
۱۲از پیچ و خم جوهر و سر پیش فکندن
پیداست که شمشیر تو شرمنده زخم است
۱۳از بس دلم از سرکشی قد تو خون شد
خمیازه آغوش، مرا خنده زخم است
۱۴هر کس که گزیده است به دندان لب خود را
داند چه قدر بخیه فشارنده زخم است
۱۵از موجه پی در پی دریا خبرش نیست
از سینه من آن که شمارنده زخم است
۱۶صائب مکن از تیغ زبان شکوه که چون گل
خندان بود آن دل که پراکنده زخم است
۱۷