درد تو به دلهای سبکروح گران است
تبخال بر آن لب گره رشته جان است
۱در وصل دل از هجر فزون دل نگران است
آوارگی تیر در آغوش کمان است
۲بر خاطر آزاده من دست گهربار
چون دست تهی بر دل محتاج گران است
۳از دل نبرد شوق وطن عزت غربت
در صلب گهر آب همان قطره زنان است
۴ایمن نتوان گشت ز برگشتگی بخت
پیوست هدف را خطر از پشت کمان است
۵در قافله ریگ روان پیش و پسی نیست
پس مانده این مرحله از پیشروان است
۶حیرت زدگان را نبود بهره ای از وصل
در دامن گل دیده شبنم نگران است
۷در بال و پر عزم، مرا کوتهیی نیست
سنگ ره من کاهلی همسفران است
۸بیتابی ذرات جهان در طلب حق
در شیشه ساعت سفر ریگ روان است
۹صائب نگه گرم در آن چشم سیه مست
برقی است جهانسوز که در ابر نهان است
۱۰