لعل تو ز روشن گهری جان جهان است
تبخال بر آن لعل، سراپرده جان است
۱برق رخ گلگون ترا دل خس و خارست
مهتاب بناگوش ترا صبر کتان است
۲بر صفحه رخسار تو آن خال معنبر
موری است که دردست سلیمان زمان است
۳در چشم تر من ز خیال خط سبزت
هر گوشه پریزاد دگر بال فشان است
۴افلاک ز نقش قدم اوست نگارین
آن سرو که در مجلس ما دست فشان است
۵ابری است که در باغ بهشت است خرامان
چشمی که به رخسار نکویان نگران است
۶از باده کهنه است نشاط و طرب من
این پیر کهنسال، مرا بخت جوان است
۷گردون که ز انجم همه تن دیده بیناست
حیرت زده جلوه آن سرو روان است
۸صائب دلش از صحبت گلشن نخورد آب
شبنم که به خورشید درخشان نگران است
۹