چون آینه هر دل که ز روشن گهران است
در نقش بد و نیک به حیرت نگران است
۱غیر از نظر پاک بر آن آینه رخسار
گر آب حیات است، که چون زنگ گران است
۲چشمی که ز بی شرمی ازو آب نرفته است
چون دیده نرگس به ته پا نگران است
۳دارد دلی آسوده تر از نقطه مرکز
چون دایره هر کس که ز بی پا و سران است
۴سهل است اگر گوهر ما را نخریدند
یوسف به زر قلب درین شهر گران است
۵با قامت او هر که به سروست نظرباز
چون فاخته سر حلقه کوته نظران است
۶این راز که چون خرده گل در جگر ماست
فریاد که چون بوی گل از پرده دران است
۷انصاف نمانده است درین موی میانان
کوه غم ما فربه ازین خوش کمران نیست
۸بی خون جگر، آبی اگر هست درین دور
در سینه سنگ و گره بدگهران است
۹سر حلقه بالغ نظران است چو صائب
چشمی که نظرباز به نوخط پسران است
۱۰