در وصل، دل از هجر فزون دل نگران است
آوارگی تیر در آغوش کمان است
۱بیهوده پس سبحه و زنار دویدیم
شیرازه اوراق دل آن موی میان است
۲این با که توان گفت، که با آن همه نعمت
دل خوردن ما بر فلک سفله گران است
۳گر باد به فرمان سلیمان زمان بود
مجنون ترا ریگ روان تخت روان است
۴روشن گهران از هنر خویش نگویند
اینجاست که جوهر علف تیغ زبان است
۵مردان حق از دایره چرخ برونند
از چرخ شکایت روش پیرزنان است
۶بیرون شد ازین دایره بی زخم محال است
ما سست عنانیم و قضا سخت کمان است
۷ذرات جهان ریزه خور خوان سپهرند
هر چند که بر سفره او یک ته نان است
۸صائب دم گرمی که برآرد ز جهان دود
در حلقه ما سوختگان باد خزان است
۹