طوطی ز سخن صیقل آیینه جان است
آن را که سخن سبز کند خضر زمان است
۱بس خون که کند در جگر چشمه حیوان
از صبر، عقیقی که مرا زیر زبان است
۲پیداست که در زیر فلک مهلت ما چیست
یک چشم زدن، تیر در آغوش کمان است
۳در دیده روشن گهران پنجه خورشید
برگی است که لرزان دلش از بیم خزان است
۴این نقش و نگاری که تو دلبسته آنی
موجی است سبکسیر که بر آب روان است
۵در قبضه گردون منم آن تیغ جگردار
کز سختی ایام، مرا سنگ فسان است
۶در پله چشمی که به عبرت نبرد راه
گر دولت بیدار بود، خواب گران است
۷با صدق ز دوری مکن اندیشه که در کیش
تیری که بود راست در آغوش نشان است
۸بر سرو، خزان را نبود دست تصرف
پیری چه کند با دل آن کس که جوان است؟
۹صائب شرر از سنگ به تدبیر برآید
رحم است بر آن دل که گرفتار جهان است
۱۰