بی دادرس آن کس که فغان چون جرسش هست
خاموش نگردد ز فغان تا نفسش هست
۱چون رشته محال است کند راست نفس را
آن دانه گوهر که گره پیش و پسش هست
۲آن کس که کسش نیست، کس اوست خداوند
بیکس بود آن کس که درین خانه کسش هست
۳غافل نشود یک نفس از بال رساندن
هر مرغ که امید نجات از قفسش هست
۴در گردن خورشید کند دست حمایل
چون صبح هر آن کس که اثر در نفسش هست
۵تا هیچ نگردی، نتوانی همه گردید
کز بحر حباب است جدا تا نفسش هست
۶صائب چه خیال است کند خواب فراغت
چون نفس کسی را که سگی در مرسش هست
۷