سفر اهل شوق در وطن است
خلوت اهل دل در انجمن است
۱عندلیبی که در خیال گل است
هر کجا غنچه می شود چمن است
۲خنده هر چند کم بود، در وقت
خانه پرداز محنت کهن است
۳غم یکساله را به باد دهد
خنده گل اگر چه یک دهن است
۴رخنه اش سد باب طوفان است
عشق، خضر سفینه بدن است
۵سخن عشق با خرد گفتن
بر رگ مرده نیشتر زدن است
۶آفتابی است بی زوال، سخن
مغربش گوش و مشرقش دهن است
۷یوسف شرمگین معنی را
لفظ نازک به جای پیرهن است
۸مغز گردد در استخوانش نال
چون قلم هر که عاشق سخن است
۹بر زبان قلم نیاید راست
آنچه از شوق در ضمیر من است
۱۰بر بزرگان مشو به حلم دلیر
سپر آفتاب، تیغ زن است
۱۱ایمن از گوشمال دوران است
هر که صائب به حال خویشتن است
۱۲