هر خار این گلستان مفتاح دلگشایی است
هر شبنمی درین باغ جام جهان نمایی است
۱هر غنچه خموشی مکتوب سر به مهری است
هر بانگ عندلیبی آواز آشنایی است
۲هر لاله ای درین باغ چشمی است سرمه آلود
هر خار این بیابان مژگان دلربایی است
۳هر لخت دل شهیدی است دست از حیات شسته
دامان اشک ریزان صحرای کربلائی است
۴آیینه خانه دل از زنگ اگر برآید
هر برگ سبز این باغ طوطی خوش نوایی است
۵آواره طلب را خضرست هر سیاهی
کشتی شکستگان را هر موج ناخدایی ا ست
۶تا نور حسن مطلب گوهر فروز خاک است
هر جغد بی پر و بال در چشم خود همایی است
۷با دستگاه فردوس یک باغبان چه سازد؟
هر جزو حسن او را مشاطه جدایی است
۸هر چند قلزم عشق بر یک هواست دایم
در هر سر حبابی از شوق او هوایی است
۹دل چون ز پا نشیند، جان چون قرار گیرد؟
در هر شکنج زلفش هنگامه جدایی است
۱۰ای برق بی مروت، پا را شمرده بگذار
هر خار این بیابان رزق برهنه پایی است
۱۱تا عشق سایه افکند بر خامه تو صائب
مشتاق ناله توست هر جا که خوش نوایی است
۱۲