از وصل صدف گهر گریزان است
بر حسن غریب، خانه زندان است
۱خلوت طلب است حسن سنگین دل
از شش جهت حرم بیابان است
۲زآنهاکه گذشت بر سر مجنون
بید مجنون هنوز لرزان است
۳در سینه پر ز ناوک من، دل
شیری است که خفته در نیستان است
۴دیوانه دروغگو نمی باشد
بر سنگ محک دروغ بهتان است
۵چون آینه هر که بینشی دارد
در چهره خوب و زشت حیران است
۶از روی گشاد، فیض می بارد
در خنده برق امید باران است
۷سررشته عمر مسندآرایان
ممدود به قدر مد احسان است
۸از سینه گرم آه پیرایان
تا باغ بهشت یک خیابان است
۹عزلت طلبی که نام می جوید
دامی است که زیر خاک پنهان است
۱۰هرگز دل اهل عشق بی غم نیست
در قطره ما همیشه طوفان است
۱۱باشند چو گوی خلق سرگردان
تا قامت چرخ همچو چوگان است
۱۲آن کس که شناخت ذوق تنهایی
از سایه خویشتن گریزان است
۱۳با خویش کسی که مغزی آورده است
چون پسته به زیر پوست خندان است
۱۴عمری است که روزگار من صائب
چون روزی اهل دل پریشان است
۱۵