به داغ عشق نباشد مرا جگر محتاج
به آفتاب ز خامی بود ثمر محتاج
۱ببر به جای دگر روی گرم خود خورشید!
که نیست سوخته ما به این شرر محتاج
۲بس است چهره زرین، خزانه عاشق
که آفتاب نباشد به سیم و زر محتاج
۳هزار شکر که این غنچه خود به خود وا شد
نشد چو گل به هواداری سحر محتاج
۴ازان زمان هک به دولتسرای فقر رسید
دگر نگشت دل ما به هیچ در محتاج
۵مجوی بیش ز قسمت که تا قناعت کرد
برای آب به دریا نشد گهر محتاج
۶شکسته می شود از احتیاج، شاخ غرور
ازان شدند خلایق به یکدگر محتاج
۷بهشت را دل ما در نظر نمی آورد
نمود عشق تو ما را به یک نظر محتاج
۸در آن مقام که ماییم، شوق تا حدی است
که هیچ نامه نگردد به نامه بر محتاج
۹اگر میان دو دل هست دوستی به قرار
نمی شوند به آمد شد خبر محتاج
۱۰کجا ز سوزش پروانه بو تواند برد؟
سمندری که نگردد به بال و پر محتاج
۱۱کجا ز سوزش پروانه بود تواند برد؟
سمندری که نگردد به بال و پر محتاج
۱۲همان به آبله خویشتن قناعت کرد
اگر به آب شد این آتشین جگر محتاج
۱۳میان گشوده سرانجام خواب می گیری
در آن طریق که نی شد به صد کمر محتاج
۱۴به راه کعبه مقصد، تپیدن دل ماست
سبکروی که نگردد به راهبر محتاج
۱۵طمع دلیل فرومایگی است کاهل را
وگرنه نیست به تحسین کس هنر محتاج
۱۶دل شکسته ما تا چه کفر نعمت کرد؟
که شد به مرهم این ناکسان دگر محتاج
۱۷ازان همیشه در فیض باز می باشد
که روی خویش نیارد به هیچ در محتاج
۱۸خوشیم با سفر دور بیخودی صائب
که نیستیم به همراه و همسفر محتاج
۱۹