جام خالی غوطه در خُم بیمحابا میزند
ابر چون بیآب شد بر قلب دریا میزند
۱در زوال خویش چون خورشید میسوزد نفس
مهر خود از نامجویان هرکه بالا میزند
۲میکند طی راه چندینساله را در یک قدم
راهپیمایی که پشت پا به دنیا میزند
۳چون خروس بیمحل بر تیغ میمالد گلو
هرکه در بزم بزرگان حرف بیجا میزند
۴در دل شیرین به زور دست نتوان جای کرد
تیشه بیجا کوهکن بر سنگ خارا میزند
۵باخت سر زلف ایاز از سرکشی با خسروان
دلسِیَهْ بر دولت خود عاقبت پا میزند
۶بیقراری در حریم وصل عاشق را به جاست
موج، پیچ و تاب در آغوش دریا میزند
۷هرکه بردارد به دوش از بردباری بار خلق
سینه چون کشتی به دریا بیمحابا میزند
۸سوخت مجنون مرا سودا و عشق سنگدل
همچنان بر آتشم دامان صحرا میزند
۹میکند ضبط نفس در زیر آب زندگی
صائب از تیغ شهادت هرکه سر وامیزند
۱۰