در گلستانی که بلبل جوش غیرت می زند
باغبان در سایه گل خواب راحت می زند
۱می شود از سنگ طفلان چون تن مجنون کبود
خال لیلی جامه در نیل مصیبت می زند
۲در شبستانی که می سوزد برون در سپند
بی ادب پروانه ما بال جرأت می زند
۳عشق از هر کس که می خواهد حدیثی وا کشد
خامه اش را شق به شمشیر شهادت می زند
۴هر که چون عنقا کنار از مردم عالم گرفت
در لباس گوشه گیری فال شهرت می زند
۵می شود چون لاله روشن شمع امیدش زسنگ
کاسه در خون جگر هر کس به رغبت می زند
۶هر که در دولت نبیند پیش پای خویش را
گر سراپا چشم گردد پا به دولت می زند
۷گرچه از طوفان کثرت هر زمان در عالمی است
قطره ما ساغر از دریای وحدت می زند
۸هر که را چون خال، حسن عنبرین خط روی داد
مهر بر بالای خورشید قیامت می زند
۹ابر رحمت شست صائب نامه اعمال من
اشک گرم من همان جوش ندامت می زند
۱۰