نه همین بر قلب ایمان یا دل ما میزند
دزد خال او شبی خود را به صد جا میزند
۱جام چون خالی شود سر مینهد در پای خُم
ابر چون بیآب شد بر قلب دریا میزند
۲اینقدرها شوربختی را اثر می بوده است؟
میشود هشیار هرکس باده با ما میزند
۳جان مشتاقان نمیسازد به زندان بدن
وحشی ما زود بر دامان صحرا میزند
۴کشتن ما نیست مطلب از شکست آستین
دامنی بر آتش بیتابی ما میزند
۵گرچه هر بندم ز بار درد کوه آهنی است
باز عشق بدگمانم بند بر پا میزند
۶مدتی شد خط او فرمان عزل آورده است
همچنان خال لب او مهر بالا میزند
۷میتواند گل ز روی دولت بیدار چید
هرکه چون صائب می روشن به شبها میزند
۸