با دهان خشک هرکس خندهٔ تر میزند
ساغر تبخالهاش پهلو به کوثر میزند
۱سیر چشمان را نسازد تنگدستی دربهدر
حلقه خود را از تهی چشمی به هر در میزند
۲میکند خاکسترم در لامکان پرواز و شوق
همچنان بر آتشم دامان محشر میزند
۳شد ز سودا استخوان پهلوی من بس که خشک
گر کنم بستر ز سنگ خاره مسطر میزند
۴در زمان عقد دندان و لب جان بخش تو
در صدفها پیچ و تاب رشته گوهر میزند
۵میفزاید حرص را نعمت که در دریای شهد
دست و پا مور حریص از بهر شکر میزند
۶آن که گل بر سر زند، غافل که هنگام زدن
دست را با شاخ گل یک بار بر سر میزند
۷چون علم در راستی هر کس سرآمد گشته است
بیمحابا غوطه در دریای لشکر میزند
۸هرکه میگوید حدیث عشق با افسردگان
از تهیمغزی به خون مرده نشتر میزند
۹گرچه صائب بستر و بالین من از آتش است
مرغ روح من ز خامی همچنان پر میزند
۱۰