دامن آنها کز گرانجانان دنیا میکشند
بار کوه قاف آسان همچو عنقا میکشند
۱همچو بار طرح میباشند بر دلها گران
شوره پشتانی که دست از کار دنیا میکشند
۲میکشند آنان که خار از پا چو سوزن خلق را
سر برون از یک گریبان با مسیحا میکشند
۳میدهندش همچو مژگان جا به چشم خویشتن
عاشقان گر خار راه عشق از پا میکشند
۴حسرت عشاق افزون میشود در عین وصل
موجها خمیازه در آغوش دریا میکشند
۵گرچه لیلی عمرها شد تا ازین صحرا گذشت
آهوان گردن همان بهر تماشا میکشند
۶دادهام تا نسبت آن قامت موزون به سرو
قمریان از جلوهاش ناز دو بالا میکشند
۷نیست صائب رنگی از می زاهدان خشک را
گردنی از دور گاهی همچو مینا میکشند
۸