دیده ما سیر چشمان شان دنیا بشکند
همچو جوهر نقش را آیینه ما بشکند
۱بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی
این سبو امروز اگر نشکست فردا بشکند
۲گوهر ما را شکستن مومیایی کرده است
سبز گردد خار اگر در دیده ما بشکند
۳خود شکن را از شکست دیگران اندیشه نیست
فارغ است از سنگ چون بی سنگ مینا بشکند
۴هر سر خاری کلید قفل چندین آبله است
وای بر آن کس که خاری بی محابا بشکند
۵تخته تعلیم ما دلبستگان ساحل است
در کنار لطف هر کشتی که دریا بشکند
۶عندلیبی را که از گل با خیال گل خوش است
جلوه گل خار در چشم تماشا بشکند
۷از شکستن تیغ ما در موج جوهر گم شده است
دست بیداد فلک دیگر چه از ما بشکند؟
۸از حباب ما گره در کار بحر افتاده است
می کشد دریا نفس هر گاه ما را بشکند
۹کشتی ما چون صدف در دامن ساحل شکست
وقت موجی خوش که در آغوش دریا بشکند
۱۰حیرت این خار نایابی که در پای من است
پای سوزن در گریبان مسیحا بشکند
۱۱از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است
عشق کو کاین شیشه ها را جمله یکجا بشکند؟
۱۲همت مردانه می خواهد گذشتن از جهان
یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند
۱۳چشم آهو شوق لیلی از دل مجنون نبرد
این خماری نیست کز هر جام صهبا بشکند
۱۴حیرتی داریم کز خاریدن سر فارغیم
آسمان گر شیشه خود بر سرما بشکند
۱۵پرتو آیینه ما پرده پوش عیبهاست
می کند بر خود ستم هر کس که ما را بشکند
۱۶بال پروازش در آن عالم بود صائب فزون
هر که اینجا بیشتر در دل تمنا بشکند
۱۷