گر نمک در باده آن کان ملاحت افکند
در میان میکشان شور قیامت افکند
۱چون به سیر ماهتاب آید مه شبگرد من
ماه را از هاله در گرداب حیرت افکند
۲استخوان در پیکرش صبح سعادت می شود
سایه بر هر کس همای ما به دولت افکند
۳تا توان در کنج عزلت با سر آزاده زیست
خویش را عاقل چرا در دام صحبت افکند؟
۴می کند ناز دو بالا بعد ازین بر قمریان
دست اگر بر دوش سرو آن سرو قامت افکند
۵هست از دنیا نظر بستن نظر واکردنش
هر که بر دنیا نظر از روی عبرت افکند
۶زیر سقف آسمان صائب چو خونی زیر تیغ
چشم بر هر کس به امید شفاعت افکند
۷