گریه من آب در جوی سحر میافکند
ناله من شعله در جان اثر میافکند
۱آن لب حرف آفرین چون میشود گرم عتاب
آتش یاقوت پنداری شرر میافکند
۲گر تبسم این چنین بر لعل او زور آورد
لرزه بر آب زمین گیر گهر میافکند
۳رشته بیتابانه از شرم میان لاغرش
خویش را در کوچه تنگ گهر میافکند
۴گر نخواهی کام خود را تلخ، خوشگفتار باش
پسته را شیرینزبانی در شکر میافکند
۵هرچه با ما میکند عقل سبکسر میکند
کشتی ما را معلم در خطر میافکند
۶من کیم تا دفتر دعوی گشاید بال من؟
در بیابان طلب سیمرغ پر میافکند
۷بنده باد بهارانم که از شرم کرم
غنچه را در آستین پوشیده زر میافکند
۸هرکه رد خلق میگردد قبول خالق است
وقت آن کس خوش که ما را از نظر میافکند
۹پای بر سر میگذارد سرکشان خاک را
هرکه چون گل پیش خار و خس سپر میافکند
۱۰شد سر منصور آخر گوی چوگان فنا
میوه چون شد پخته خود را از شجر میافکند
۱۱دور گردان را به احسان یاد کردن همت است
ورنه هر نخلی به پای خود ثمر میافکند
۱۲هرکه چون صائب دل از گرد تعلق پاک کرد
از دهن همچون صدف دایم گهر میافکند
۱۳