از سعادت در دماغش بیضه پندار بود
مغز مغرور هما را استخوان در کار بود
۱عشق در هر دل که شمع بیقراری بر فروخت
اولین پروانه اش مهر لب اظهار بود
۲خانه ما در پناه پستی دیوار ماند
ورنه سیلاب حوادث سخت بی زنهار بود
۳گفتم از گردون گشاید کار من، شد بسته تر
آن که روشنگر تصور کردمش زنگار بود
۴تا دماغ ما به هوش آمد جهان افسرده گشت
عید طفلان بود تا دیوانه در بازار بود
۵سرو در قید رعونت ماند از آزادگی
عجب ما را گوشمال بندگی در کار بود
۶پرده گوش اجابت شبنم از سیماب داشت
بلبل بی طالع ما تا درین گلزار بود
۷شب که بی روی تو در پیمانه می می ریختم
خنده مینا به گوشم ناله بیمار بود
۸تا فکندم بار خلق از دوش، افتادم زپای
کشتی من در گرانباری سبکرفتار بود
۹تا نیفتادم، ندیدم کعبه مقصود را
در میان ما همین استادگی دیوار بود
۱۰نیست حق تربیت صائب به من آیینه را
طوطی من در حریم بیضه خوش گفتار بود
۱۱