دل به دشمن چون ملایم شد مصفا میشود
سنگ با آتش چو نرمی کرد مینا میشود
۱ای نسیم بیمروت باددستی واگذار
صبح میسوزد نفس تا غنچهای وامیشود
۲چون رود بیرون ز باغ آن یوسف گل پیرهن
گل به دامنگیریش دست زلیخا میشود
۳گرد عصیان بحر رحمت را نمیآرد به جوش
صاف گردد سیل چون واصل به دریا میشود
۴خاکساران قدردان صحبت یکدیگرند
میجهم گردی اگر از دور پیدا میشود
۵خیره میگردد نظر از پرتو خال رخش
ذره این بوم و بر خورشیدسیما میشود
۶با خیال یار صحبت داشتن خوش دولتی است
میبرم غیرت بر آن عاشق که تنها میشود
۷این قدر کیفیت دیدار هم میبوده است؟
تا عرق از چهرهاش گل کرد صهبا میشود
۸صائب از اندیشه آن زلف و کاکل درگذر
فکر چون بسیار در دل ماند سودا میشود
۹