خانهای کز نور حسن او مصفا میشود
حلقه بیرون در محو تماشا میشود
۱هر طلسمی را به نام باددستی بستهاند
چشم یعقوب از نسیم پیرهن وامیشود
۲شرط قطع وادی هستی مجرد گشتن است
زور میآرد به ره رهرو چو تنها میشود
۳میزند غیرت نمک بر دیده خونبار من
در سر هرکس که شور عشق پیدا میشود
۴چون نگرداند رخ از تیغ شهادت مردهدل؟
زشت با آیینه چون شد چهره، رسوا میشود
۵خودنمایی کار ما را در گره انداخته است
قطره چون برداشت دست از خویش دریا میشود
۶صد تماشا هست در پوشیدن چشم از جهان
وای بر چشمی که غافل زین تماشا میشود
۷میزند خود را به ساحل، بازمیگردد به بحر
از محیط عشق هر موجی که پیدا میشود
۸میفتد در رشته جان صد گره از پیچ و تاب
صائب از زلف سخن تا یک گره وامیشود
۹