هر که را غمخوار گردی غمگسارت می شود
پرده بر هر کس که پوشی پرده دارت می شود
۱گر نگاهی گرم سوی خاکساری کرده ای
چشم چون بر هم نهی شمع مزارت می شود
۲چون خس و خاشاک اگر خود را سبک گردانده ای
هر کف پوچی درین دریا، کنارت می شود
۳از هوای نفس اگر خود را کنی گردآوری
روز حشر از آتش دوزخ حصارت می شود
۴کوتهی گر در کمند آه آتشبار نیست
وحشی فرصت به آسانی شکارت می شود
۵دست افسوس است ازان دست نگارین قسمتت
دل اگر مایل به هر نقش و نگارت می شود
۶همچو مجنون ازتهی پایان اگر گردیده ای
خار صحرای جنون باغ وبهارت می شود
۷پاک اگر سازی چو شبنم چشم خود، دامان گل
بستر و بالین چشم اشکبارت می شود
۸گر به هم پیوسته سازی حلقه های داغ را
جوشن داودی جسم نزارت می شود
۹می شوی فرمانروا در هفت اقلیم جهان
ملک دل ویران اگر زان شهسوارت می شود
۱۰لنگر تسلیم پیدا کن که هر موج خطر
کشتی نوح دگر بهر گذارت می شود
۱۱گر تو چون طفلان زهر تلخی نسازی روترش
تلخی عالم شراب خوشگوارت می شود
۱۲هر پر رنگین که چون طاوس سامان می دهی
حلقه دام دگر بهر شکارت می شود
۱۳گر نسازی چون سبک مغزان نفس نشمرده خرج
لنگر تمکین جان بیقرارت می شود
۱۴در شبستان لحد مشکل که خواب آید ترا
گر چنین در خواب غفلت روزگارت می شود
۱۵زود می گردی چوطاوس از سیه کاری خجل
پشت پای شرم اگر آیینه دارت می شود
۱۶از بلندی بارها دیدی زوال آفتاب
دل همان مایل به اوج اعتبارت می شود
۱۷موی کافوری نزد بر آتش حرص تو آب
کی ندانم دل خنک زین کار وبارت می شود
۱۸سرکشان را خاکها در کاسه سر کرد خاک
هر که را پامال می سازی سوارت می شود
۱۹پوست چون ماهی شود گر فلس بر اندام تو
همچنان از حرص افزون خارخارت می شود
۲۰هر چه را دانی سبک صائب ز اسباب سفر
می گذاری چون قدم در راه، بارت می شود
۲۱