هر چه در دل نقش بندد آدمی آن می شود
خاک مجنون زود بازیگاه طفلان می شود
۱لاله و ریحان نگیرد جای درد و داغ عشق
ورنه بر پروانه هم آتش گلستان می شود
۲از مروت نیست ما لب تشنگان را سوختن
آخر آن چاه زنخدان چاه نسیان می شود
۳ریزش افزون می کند جمعیت روشندلان
خرمن مه را پریشانی نگهبان می شود
۴می کند اشک ندامت نامه دل را سفید
صبح از اخترفشانی پاکدامان می شود
۵یک دل بیدار می آرد جهانی را به وجد
شور مجنون باعث شور بیابان می شود
۶دولت بیدار با این تار و پود انتظام
چشم تا برهم زنی خواب پریشان می شود
۷من چه دارم درنظر تا دل به آن خرم کنم؟
پسته از یاد شکر در پوست خندان می شود
۸تشنه چشمان را ز پیری نیست سیری از جهان
قطره در کام صدف از حرص دندان می شود
۹آب حیوان جای آب تلخ نتواند گرفت
تشنه دریا کجا قانع به باران می شود
۱۰در دل اهل جهان دارد شکوه کوه قاف
هر که چون عنقا ز چشم خلق پنهان می شود
۱۱در شبستانی که گردد کلک صائب شعله ریز
شمع در زیر پر پروانه پنهان می شود
۱۲