از گلستانی که بلبل روی گردان می شود
شبنم رخسار گل اشک یتیمان می شود
۱نیست جان کاملان را در تن خاکی قرار
می رود آسایش ازگوهر چو غلطان می شود
۲نیست ممکن آب با آیینه گردد سینه صاف
تیرگی رزق سکندر زآب حیوان می شود
۳مهر خاموشی کند بی پرده راز عشق را
زخم صبح از بخیه انجم نمایان می شود
۴حجت قاطع کند کوته زبان لاف را
شمع می لرزد به جان چون صبح خندان می شود
۵حرص در تنگ شکر بر خاک می مالد زبان
خاک بر موران قانع شکرستان می شود
۶مست گشتم تا زمینا پنبه ساقی برگرفت
از گل ابری زمین من گلستان می شود
۷عیب خود را می کند پوشیده نادان در لباس
پرده دار پای خواب آلود دامان می شود
۸تن به تسلیم و رضا دادن بود بر دل گران
طفل در گهواره بستن بیش گریان می شود
۹قطره چون گوهر شود، ایمن شود از انقلاب
می برم غیرت به هر چشمی که حیران می شود
۱۰سنگ طفلان است کوه قاف در میزان عقل
کوه غم صائب به مجنون سنگ طفلان می شود
۱۱