گر چنین چشم ترم میرآب هامون میشود
رفتهرفته گردبادش بید مجنون میشود
۱از ضمیر صاف خود گرد تعلق شسته است
قطره در دست صدف زان در مکنون میشود
۲پیر دیر از خشت خم گر لوح تعلیمش کند
طفل ما در هفته اول فلاطون میشود
۳بس که دارد بر گلویم اشک خونین کار تنگ
میرساند تا به لب خود را نفس خون میشود
۴دسترنج کوهکن حاشا که ماند پیش عشق
تیشه فولاد نعل پای گلگون میشود
۵در دیار ما که رسم بیکلاهی کسوت است
هرکه سر از تاج میپیچد فریدون میشود
۶خاک خور چون آفتاب و زر به دامن بخش کن
کآنچه در خاکش گذاری رزق قارون میشود
۷پستهاش گر در شکرریزی چنین بندد کمر
خواب تلخ از دیده بادام بیرون میشود
۸چون نسوزد دل درون سینه من چون چراغ؟
چهره آیینه از عکس تو گلگون میشود
۹در دل شب صائب از دل ناله گرمی بکش
لشکر غفلت پریشان زین شبیخون میشود
۱۰