عشق فارغبالم از اندیشه دنیا نمود
وقت آن کس خوش که شغل عشق را پیدا نمود
۱حسن شوخ از پرده پوشی می شود بی پرده تر
دختر رز خویش را در چادر مینا نمود
۲سر بسر چشم غزالان چشم قربانی شده است
محمل لیلی مگر جولان درین صحرا نمود؟
۳حسن بالادست را مشاطه ای چون عشق نیست
تنگی آغوش قمری سرو را رعنا نمود
۴مهربان شد آسمان از چرب نرمیهای من
نخل مومین ریشه محکم در دل خارا نمود
۵خاک نیلی می شود از سایه دیوانه ام
بس که سنگ کودکان در پیکر من جا نمود
۶برده است از کار دستم را جدایی، ورنه من
می توانستم شکایت نامه ها انشا نمود
۷آشنا سوزست برق گوهر نایاب عشق
برنیاید هر که غواصی درین دریا نمود
۸از سبک مغزی است سودای اقامت در جهان
کوه نتوانست پا قایم درین صحرا نمود
۹تازه شد از سوده الماس داغ کهنه ام
این جواهر سرمه صائب چشم من بینا نمود
۱۰